|
حرفهای در گلو مانده یک خبرنگار
|
برای تویی که نمیشناسمت
چند روز پیش محسن که نمیشناسمش یه پیغام توی وبلاگم گذاشت که اینجا کمی دلگیر به خودت بیشتر برس.
امشب خواستم همین کار رو کنم برای همین به مثل قدیمی که همه برای دلخوشی خودشون نه ما میگن فکر کردم "دیدن نیمه پر لیوان" برای همین رفتم و تمام لیوانهایی که رو مادرم تو کابینت چیده بود و درآوردم و همه رو از دم تا نصفه پر از آب کردم (البته در سال اصلاح الگوی مصرف این حرکت دور از ادب بود که امیدوارم مسوولان نظام به بزرگواری خودشان ببخشند) کمی عقب رفتم و به لیوانها نگاه کردم خیلی عمیق نگاه کردم اما باز نمیدانم چرا دوباره قسمت خالی لیوان رو اول دیدم نه اینکه که من آدم قانعی نباشم اما هرچی فکر کردم دیدم سهم من بیشتر از این حرفاست.
محسن دوست ناشناس تو را نمیدانم اما سهم من بیشتر از این حرفاست آلبوم کودکی ام را که نگاه میکنم از تولد یکسالگی ام هیچ عکسی ندارم میدونی چرا چون از شانس قشنگ من همزمان شد با جنگ و آوارگی و خانه به دوشی کوچ از شهر دیار، همان پاریس ایران آبادان یا به قول خودمونیا "آبودان "
اوایل دوران راهنمایی بودم که جنگ تموم شد نفس راحتی کشیدم و گفتم خوبه دوباره بر میگردیم به همون محله قدیمی و شهرمون حالا که حرف به اینجا رسید بذار یه چیزی رو بهت بگم بچه های آبادان شاید لاف بزنن شاید دنیاشون یه عینک ریبن باشه و یه جفت دمپایی ابری اما هرجای دنیا هم که باشند وقتی ازشون میپرسی بچه کجایی؟ سرشون و بالا میگرن و میگن : مو ! آبودانیوم
این اصل نمیدونم ژنتیک یا موروثی اما هر چی هست خوب . داشتم میگفتم خواستیم برگردیم که گفتن دوران سازندگی شهر خوب میشه یه ذره صبر کنید آبادان دوباره آباد میشه گفتیم: مرد و حرفش صبر کردیم، ۱سال ، ۲سال ، ۱۰ سال ، ۲۰ سال نه این شهر آباد که نشد هیچ تازه دوره بخور بخور شروع شده بود گویا اونایی که تو زمان جنگ کم گیرشون اومده بود تازه فهمیدن که یه من ماست چقدر کره میده شروع کردن به چاپیدن کولر گازی به اسم جنگ زده ها میگرفتن و تو بازار آزار میفروختن . تیرآهن به حساب خونه ساختن میگرفتن و دو روز بعد تو فلان بازار ده برابر قیمت میفروختن. آره دوست خوب من این هم دوران سازندگی مون گفتیم تموم میشه بالاخره این بخور بخورا تا آخر عمر که نمیمونه جیب اینا هم پر میشه اما نه گویا جیب اینا پرشدنی نبود. دوران سازندگی تموم شد اما دوران دزدی و چاپیدن مردم تمومی نداشت تا الان
نمیدونم آبادان رفتی یا نه اما بد نیست یه سر بری نمیخوام بگم که من بخاطر شهرم که وبلاگم دلگیر نه عزیزم من بخاطر دلم که هنوز بعد از گذشت ۳۰ سال سن هنوز نمیدونم سهم من چقدر از این زندگی
سهم من هرچی که بود صدای موشک و خمپاره نبود، دربه دری نبود آینده شغلی متزلزل نبود، دزدیدن رأیم نبود، کشتن و زدن هموطنم در ملاء عام نبود، توهین و تحقیر نبود ، حبس خانگی و بیرونی نبود، رسانه دروغ نبود. سهم من هر چی که بود اینی که الان است نبود.
من نمیدونم سهم تو از زندگی چقدره؟ اما سهم من یه گلیم بزرگ که روش از هر طرفی که دلم بخواد بخوابم و غلت بزنم و پاهام از اینور و اینورش هم بیرون نزنه .
سهم من یه لیوان پراز آب حالا چه خنک باشه چه نباشه . حالا فهمیدی محسن جان چرا این وبلاگ یه ذره بوی تنهایی میده ....
امشب یه سری حرف آماده کرده بودم که میخواستم بریزم رو دایره اما هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمیشه.
صادق هدایت با همه نوشته های تلخی که از خودش بجا گذاشت یه حرفی رو خیلی قشنگ و شیرین زد که: در زندگی دردهایی است که مثل خوره انسان را میخورد و کسی از آن خبر نمیشود درد من یکی از آن دردهاست.
امروز یه دوستی که برام عزیز بود برای همیشه رفت زحمت زنگ زدن هم بخودش نداد شاید فکر کرد که همینقدر که یه اس ام اس میزنه کافیه، با یه ببخشید ساده و یه ضربدر به انتهای چک دوستیمون زد و رفت
به همین راحتی....

نشستم به وسعت دریا
کنار کویر لوت
و روشن کردم فانوس بی نفتم را
برای قلبی که همبازی دوران کودکی اش از سر شیطنت با سنگ آنرا شکست، شاید رحمت ادیسون چاره ای کند و دوباره جرقه ای زند تا بتوانم جلوی پایم را ببینم
تکه ای از ماه را برای شامم غرض گرفتم
تا رژیم غذایی ام به هم نخورد و اندام نامیزانم روی فرم بماند
چشمان سیاهم را به دل آسمان صاف دوختم
به امید رحمت خدا شاید باران ببارد
چه شب بی برکتی .....
امروز دوباره پایم را از گلیمم کمی درازتر کردم مثل همیشه.
از تهران که خواستم به کرج بیایم سوار واگن مردان شدم و اولین صندلی خالی مترو در طبقه پایین را تادیدم فورن خزیدم و کنار صندلی کز کردم رویم را از تمام نگاهها دزدیم و به بیرون دوختم.
کتابی را که رشید با آن صدای خشدارش به من هدیه داده بود را از کیف قهوه ای رنگم درآوردم و شروع کردم به خواندن شعرهای عباس صفاری .
دوستان شاعرم آنقدر سیاه کرده اند
که رنگهای دیگرش را نمیبینیم
حالا کلاغ را
شاعر که نباشم
خبرچین صابون خور گوشواره دزدی
بیش نمیبینم
کلمات نو نواری هم اگر
به پستم بخورند
عارشان میشود با او
بریک شاخه دیده شوند....
چشمهای خسته م رو از روی کتاب که برداشتم بی اختیار بر روی شقیقه مردی که نمیدانم موهایش از زور روزگار سفید شده بود یا آسیاب واستوندم. شاید سنگینی نگاهم را احساس کرد ا که ناخودآگاه سرش را تکون داد و نگاه تو چشمام انداخت.
نگاه حیزم را از روی صورت مرد برداشتم و دوباره شروع کردم به خوندن کبریت خیس شده عباس صفاری که نفهمیدم عاقبت خشک شد یا نه.
یهو طلبید. امام رضا رو میگم، یه دفعه ساعت سه بعدازظهر پس از ۸ سال نه فکر کنم ۹ سال خودتون حساب کنید از سال ۷۹ تا الان چند سال میشه "ریاضیاتم خوب نیست هیچوقت خوب نبود" امام رضا یهو صدام کرد و منم در عرض چشم برهم زدنی کولیم رو پر از خرت و پرت کردم و با توپولوفهای نفرین شده سازمان هواپیمایی کشوری به شهر ضامن آهو سفر کردم.
سفر عجیبی بود با یه دل تنها رفتم اما با یه امید به رنگ و شیرینی عسل برگشتم.
هنگام رفتن مهمان عزیزی شدم و موقع برگشتن هم عزیز دیگر مرا مهمان مهربانی هایش کرد که راز این محبت را نفهمیدم و هنوز شرمنده نگاه مهربانش هستم که امید دارم بتونم جبران کنم اگر بشه... مسافرتم اونقدر ناگهانی و یه دفعه بود که وقتی به حرم رسیدم نمیدونستم باید چی دعا کنم از کبوترای حرم برای کی دونه بگیرم. همه آدما اومدن تو ذهنم حتی اونهایی که در حقم بدی کردند، حتی اون آدمی که در کمال نامردی ۳ میلیون تومان من و خورد و هنوز تا هنوز نمیخواد پول منو بده . اونم دعا کردم نمیدونم چرا برای عاقبت به خیری همه دعا کردم ، برای حاج بلی و اون نیتی که داشت از ضامن آهو خواستم مستجاب کنه .
اینقدر همه رو گفتم که خودم یادم رفت از حرم که اومدم بیرون تازه یادم اومد که خودم رو فراموش کردم.
برگشتم گنبد طلایی ش رو که دیدم گفتم" خدایا خودت هر چی خیر سر راهم قرار بده . بعد یادم اومد که اینجا مشهد نه مکه باید امام رضا رو واسطه قرار بدم ...
یه مدتی میشه که از همه سنتها و عقاید فاصله گرفتم و خودم رو با یه سنجاق کاغذی به خدا وصل کردم
نمیدونم کارم درسته یا نه اما این کار و کردم و منتظر یه معجزه ام تا به همه آدمایی که اینروزا تا من رو میبنن انگشت به دهن میگیرن ثابت کنم که همه چیز تو سجاده و مهر و تسبیح خلاصه نمیشه.
یه مدتی میشه که احساس میکنم یه بغضی تو گلوم که هر چی آب میخورم پایین نمیره نمیدونم چیه احساس میکنم که یه چیزی کم دارم یا ندارم شاید هم دارمش اما چون نمیدونم چیه فکر میکنم که ندارمش
یه مدتی میشه که ادای انسانهای باشعور و درمیارم و تا یه جریانی رو کسی تعریف میکنه میگم باید در موقعیت آنها بود و نمیشه به راحتی قضاوت کرد.
یه مدتی میشه که برای تمام اتفاقات بدی که برام رخ میده میگم خدایا شکرت میتونست از این بدتر بشه.
خلاصه کلام اینکه یه مدتی میشه که دلم برای بچه های امید تنگ شده خیلی زیاد برای غرهای حاج بلی، لیلا، تاتا، هم نامم، اون بچه اولاد پیغمبری که سر یه نون بربری میخواست منو بکشه، برای حبیب خدا خلاصه برای همه و همه حتی دلم برای خودمم تنگ شده باور میکنی ....

امشب دلم برای هیچ چیز و هیچکس نمیسوزد، نه برای جنبش سبز، نه برای رای هایی که به حساب نیامد، نه برای آنانی که رفتندو به حسابشان نیاوردند حتی دلم برای پدربزرگ پیری که تنها هفت روز است که از مرگش میگذرد هم نمیسوزد امشب دلم برای خودم هم که سالهای سال است گم شده ام نمیسوزد.
دلم هوای دیگری دارد، نمیدانم بارانی است یا ابری، اما هر چه هست مهتاب در این آسمان بی ستاره اش جایی ندارد. از مسجد محله صدای دعا میآید و من مانند هر سال دلم را به تنهایی اتاقم سپرده ام و به دنبال تسبیح گمشده ای هستم که هنوز پس از سالهای سال او را پیدا نکرده ام.
دانه های دلم را با تاری ازموهای سیاهم به هم گره زده ام تا از هم نپاشد. در سکوت شب و تنهایی یکی یکی دانه ها را شماره میکنم اما نمیدانم چرا هر چه این تسبیح نازک دل را دور میزنم به مهره آخر نمیرسم.
از ما بهتران میگویند که امشب فرصتی است دوباره برای بخشش گناهان. میگویند درهای توبه گشوده خواهد شد و خداوند بندگانش را خواهد بخشید. میگویند امشب دیوان عدالت پرونده های متهمان را دوباره از سر میخواند و آندسته از زندانیان خوش اخلاق امشب به درجه عفو الهی نایل خواهند شد.
تمام چراغهای کوچه و خیابان خاموش است . همه جا تاریک است، به تاریکی شب اول قبر. تنهای تنها یادمان را به تنهایی علی در نخلستانهای کوفه گره زده ایم اما کجا و علی کجا ....
هم صدا میشویم و زمزمه میکنیم " اللهم انی اسئلک و باسمک یا الله..." آرام آرام صدا را بالا میبریم و آنقدر فریاد میزنیم که شاید خدا صدایمان را بشنود . شروع میکنیم و قسم میدهیم خدا را به حق صالحین و صالحاتش و واسطه قرار میدهیم همه پیامبرانش را...
دستها را به آسمان بلند میکنیم و سر را به بالا و خدا را در آسمانها میجوییم و فارغ از آنکه او در همین نزدیکیهاست و با چشمانی از روی تعجب دارد به برخی از بندگان مارموذش نگاه میکند.
گناهانمان همچون فیلم های سینمایی اکران نشده در جلوی چشمانمان رژه میرود، ریاکاریهای کرده شده، دروغهای گفته شده، مالهای حرام خورده شده، ظلمهای کرده شده، کلاه های برسر گذاشته و از سر برداشته شده...
تسبیح را در دستانمان میچرخانیم و ذکر میگوییم" اللهی العفو" خدایا تمام گناهان یکساله مارا در این چند دقیقه قدر بر ما ببخش و بیامرز.
"سبحانک یا الله" و فریاد میزنیم الهی الغوث - الغوث- الغوث ...
چراغها روشن میشود، ناگهان دل تنهای من از تاریکی خاک سر برمیدارد به اطرافم نگاه میکنم خبری نیست همه جا آرام است. به سراغ کامپیوتر تنها سرگرمی من در این عصر تکنولوژی میآیم.
دلم را به دنیای مجازی پیوند میزنم شاید خدا را بتوانم در اینجا پیدا کنم .

من به همان مترسک جادوگر شهر اوز هم قانع ام. من کلن آدم قانعی ام . بخدا راست میگم به قول محمد علی بهمنی قله غزل سرای ایران، من قانع ام آن بخت جاویدان نمیخواهم.
اینکه میگم به مترسک شهر اوز هم قانع ام تنها و تنها بخاطر دوست خوبم سارا علیاری ... چون ناخودآگاه به من یاد داد که چقدر مترسکا خوبن و ما بیخودی ازشون میترسیم درسته که مترسکا فقط برای حیوونا و پرنده ها و خزنده ها و چرنده ها به زمین زده میشن اما اگه یه ذره بعضی وقتا توی آیینه دقت کنیم میبینیم ما از اونا خیلی جلوتر افتادیم و حیوانهای ناطقی هستیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که ...
چند روز پیش حدود ساعت ۱۲ ظهر بود یعنی اگه بخواین دقیقن بگم چه روزی، ۲ شنبه، نهم شهریورماه بود که سارا هم نام من که خیلی هم دوسش دارم حالا خیلی خیلی که نه ولی بخدا دوستش دارم و برام عزیزه اینکه نمیگم خیلی، چون هنوز دقیق دقیق نمیدونم خیلی یعنی چندتا..؟ صدام زد و گفت: تو دوست داری مترسک باشی؟ اولش فکر کردم از نظر قیافه میگه ... پیش خودم گفتم: حالا درسته که من شبیه آنجولینا نیستم اما دیگه اندازه مترسکم هم یه ذره بی انصافیه... فکر کنم خودش هم متوجه چشمای گرد شده من شد و یهو گفت: از نظر شخصیتی میگم، دوست داشتی که تو کارتون جادوگر شهر اوز نقش مترسک رو بازی میکردی چون من احساس میکنم که تو از نظر شخصیتی خیلی شبیه اون مترسکه باشی .... حقیقتش رو بخواین اولش زیاد حالیم نشد چی میگه آخه من خیلی وقتا حالیم نیست که بقیه چی میگن نه اینکه خنگ باشم و نه اما نمیدونم چرا ....؟ حالا بمونه پیش خودم گفتم: حداقل اون مترسک تکلیفش باخودش معلومه، میدونه کارش چیه و آخر و عاقبتش چی میشه اما من چی که هنوز سه ماه دارم می رم و میام اما هنوز حقوق نگرفتم"البته حقوق رو تو دلم نگفتم الان دارم به شماها میگم که بدونید ما از خرداد تا الان حقوق نگرفتیم" گفتم: آره دوست دارم که اون مترسک باشم درسته که مخ نداشت اما مهربون که بود همون برای من کفایت میکنه... روز تموم شد و شب داشتم محاکمه هادیان خس و خاشاک رو میدیدم که سارا بهم اس ام اس زد که : تو داستانهای من مترسک سنبل بزرگی و مهربونی اما من احساس کردم که تو دوست نداری مترسک قصه م باشی برای همین قصه رو عوض کردم.
یهو دلم گرفت، پیش خودم گفتم یعنی من واقعا دلم اندازه دل یه مترسک هم نیست بهش گفتم که قصه ش رو عوض نکنه بذاره من تو همون قصه یه نقش کوچیک داشته باشم حتی اگه اون نقش مترسک باشه ، حداقل خوبی مترسک اینه که نقش بازی نمیکنه خودشه، مخش از پوشال اما دلش مهربون درسته که تنهاس اما دستاش همشه بازه تا یه عالمه پرنده بیان و رو شونه هاش بشینن و استراحت کنن.
فردا سارا برام یه داستانی از یه مترسک آورد که دلش میخواست آدم باشه، دوست نداشت دیگه سر زمین کشاورزی بمونه و کلاغا رو بترسونه، اما کلاغ پیر که روی شونه مترسک جا خوش کرده بود، تمام تلاشش رو میکرد که به اون حالی کنه که مترسک بودن خیلی بهتر از آدم بودنه، داشت بهش میگفت: که آدم بودن اول بدبختی دنبال شر نگرده، خلاصه اینکه بالاخره مترسک قصه سارا به آرزوش رسید و آدم شد و رفت پی بدبختی های خودش
اما این مترسک واقعی که نمیدونم سارای خوب من بالاخره اونو تو قصه اش راه میده یا نه الان بعد از سه ماه که حقوق نگرفته" از این جمله خیلی زود رد نشید لطفا" داره با یه دل خجسته مطلب مینویسه چون یه دوست خوب بهش گفته که قلمش رو خیلی دوست داره.
راستی یادم رفت از سارا بپرسم که مترسکا حقوق هم دارن ....؟
اینروزها کمی گیج میزنم. کمی سرگیجه و افت فشار دارم. قبلا هم گیج میشدم یعنی از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشه من تمام عمری رو که از خدا گرفتم رو گیج میزنم این روزها یه ذره که چه عرض کنم خیلی بیشتر از یه ذره گیج میزنم.
از بعد انتخابات دچار شوک شدم رفتم تو حالت کما . گفتم "کما" یادم به فیلم کما افتاد با هنرمندی امین حیایی و محمدرضا گلزار چقدر خندیدیم مخصوصن اون سکانسی که امین حیایی و گلزار رفته بودن ضبط ماشینا رو بدزدن ...! یادتون از روی کاستها میتونستی بفهمی که صاحب ماشین چه جور آدمی ...
از اون فیلم خیلی سال میگذره دیگه نمیتونی به راحتی آدما رو بشناسی از روی کاست که چه عرض کنم حتی اگه سالهای سال هم باهاشون باشی نمیتونی کسی رو بشناسی.
این روزا رو هیچی نمیتونی حساب واکنی رو هیچی!!! حتی رو پروازای هواپیما ای بابا این چه حرف مفتی بود که من زدم مگه قبلن حساب وا میکردیم. ولی باور کنید رو هیچی نمیشه حساب وا کرد حتی رو حرف آدما!!!
یادمه اون قدیما مردها یه تار از ۳۰ بیلشون رو بخاطر حرفی که میزدن میزاشتن گرو! یادتون منم یادم نیست ولی شندیم که قسم راست مردها رو ۳۰بیلشون بود یعنی اگه حرفشون دوتا میشد فردا باید میرفتن سلمونی رو ریش و قیچی رو میسپردن به صاحب دکان و الفاتح برای همین بود که قیمت تیغ خیلی گرون بود و ژیلت و موزر کاربردی نداشت اما از وقتی که زمونه برگشت و حرف راست مردا دوتا شد دیگه سلمونی ها قیامت شدن و بعضیا به فکر اختراع دستگاه ریش تراشی افتادن برای همین کم کم ژیلت و موزر و غیره وارد بازار شد.
راستی چرا یهو اینجوری شد؟ چرا یه دفعه آدما اینقدر تغییر مسیر دادن؟ چرا یه دفعه این یه وجب خاک جاش داد به قصر و دیگه کسی از فشار قبر نمیترسه؟ چرا دیگه مردم از نکیر و منکر نمیترسن؟ یادم بچه تر که بودیم تا یه دروغی میگفتیم همه بزرگترا جهنم رو میآوردن جلو چشامون و میگفتن دروغگو دشمن خداست و جات تو دل جهنمه و خلاصه بابا و نه نه مون رو میاوردن جلوی چشامون.
کاش بچه بودیم و دوباره تا یه دروغی میگفتیم از خدا میترسیدیم و به یاد فشار شب اول قبر میافتادیم راستی تا یادم نرفته بگم که امیر رضا خادم ممنوع التصویر شد . مسخره س نه ؟؟!!! تو وبلاگش نوشته بود که بخاطر شرکت در نماز جمعه به امامت هاشمی رفسنجانی ممنوع التصویر شده!!!! راستی تا یادم نرفته یه چیزی دیگه هم بگم من که یه عالمه حرف بیربط زدم اینم روش . تمام خطهای تلفن خبرگزرای ما رو قطع کردن ! جالبه نه !!!! فکر کنم مدیر عامل اصولگرامون میخواد تنبیه مون کنه ! خاک به سرم باز پام از گلیمم بیشتر دراز کردم خاک به سرم بخدا تقصیر من نیست این گلیم کوچیکه.....
چند شب پیش ناگهان دلم با صدای "یا زینب" مادری که از یک کانال تلویزیونی غرب زده خدا نشناس پخش شد، لرزید.
نشان گم شده اش را از غریبه ها میگرفت. عکس مچاله شده ای را که از شدت اشک خیس و پاره شده بود در دستان لرزانش گرفته بود و به هر کسی که از بازداشتگاه اوین خارج میشد نشان میداد و میگفت: تو سهراب اعرابی را میشناسی ؟ پسرمه... یک ماه بیشتره که ازش بیخبرم... بعضی از آدمها به او دلداری میدان که چهره صاحب عکس آشناس و بعضی دیگه هم عکس براشون غریب و ناآشنابود.
البته این روزها همه آدمایی که از ۲۲ خرداد به اینور در اوین و بقیه زندانها بازداشت شدن شبیه همن هیچ دقت کردی؟
داشتم میگفتم که چند شب پیش که این تلویزیون غرب زده که از خدا شناسی و انسان شناسی هیچ بویی نبرده داشت یکسری اکاذیب و یه عالمه اوباش و اراذل و خس و خاشاک رو برای اغفال مردم پخش میکرد که در بین تصویرهای پخش شده صدای " یازینب" مادری دلم را چنان لرزاند که ناخودآگاه ذهن در هم و برهمم به غریبی زینب و اسیری یاران حسین (ع) پر کشید.
ناخودآگاه دعا کردم و از خدا خواستم تمام اونایی که گم شده ای دارن یه نشونی پیدا کنن تا این دل طوفان زده شون آروم بشه.
بهتون گفتم که این ماجرا چند شب پیش اتفاق افتاد نه ... باور کنید کم کم دارم آلزایمر میگیرم اما فکر کنم که براتون تعریف کردم حالا اگه نگفته م چند شب پیش یه مادری دنبال سهرابش میگشت.
تا اینکه امروز که سر کار بودم یه ایمیلی از یه ناشناس برام رسیده بود که دلم رو یهو از جا کند مثل همون یا زینب مادر نگران سهراب.
سهراب اعرابی همون جوون ۱۹ ساله ای که مادرش در به در دنبالش میگشت کشته شده بود. حدود یک ماه پیش ... و امروز به مادر نگرونش خبر دادن که دیگه نمیخواد نگران باشه چون پسرش پیدا شده و آروم و بیصدا در گوشه ای از پزشکی قانونی یک ماهی هست که برای همیشه به خواب ابدی رفته البته اینارو همون ناشناسی که فکر کنم یه جورایی با اون کانال خدانشناس رابطه داره برام میل زده بود اسمش هم نگفته بود البته تو ایمیلی که زده شده اومده بود که سهراب به ضرب گلوله کشته شده و غیره ...حالا اینکه چرا بعد از یکماه و خورده ای به خانواده گفتن من نمیدونم آخه اصلا نمیشه به رسانه های غربی اعتماد کرد حتما دروغ میگفت، آخه ۲۰:۳۰ هیچی از این اتفاق نگفت بالاخره توی این مدت صداقت رسانه ملی به همه ما ثابت شده دیگه...آه خدای من که چقدر دارم هجو مینویسم ...وقتی که هر روز خبر دستگیری یک نفر و کشته شدن یک نفر دیگه ای را میشنوی خود بخود مخت از کار می افته و یواش یواش شروع میکنی به هجو گفتن مثل الان من اما باور کنید این روزها دلم روی ویبره س مرتب میلرزد و هر کاری میکنم دکمه سای لنتش کار نمیکند.
احساس میکنم به دوران بربریت برگشته ایم. زمان یاسر و عمار یادتان هست فیلم رسول الله خدا آنتی نکویین را رحمت کند چقدر دلمان برای مظلومیت یاسر و صبوری عمار سوخت.
چقدر برای آن زن بارداری را که شکنجه کردن در دل ضجه زدیم و ناله کردیم و چقدر در آن سالهایی که این فیلم پخش میشد خدا را شکر کردیم که دیگر آن زمان وجود ندارد اما این روزها احساس میکنم که سوار ساعت زمان شدم و دارم به گذشته میروم. احساس کردم کم کم دارم به عصر سنگ و زنده به گور کردن آدم ها نزدیک میشوم احساس کردم که دیگر آخر زمان نزدیک است.
دلم دوباره لرزید برای شیعه بودنمان و اینکه به بهانه اسلام، حق سلام را چه آسان از دیگران میگیریم......